همه جوره

رامسر

جووووک

 

نام همسر در موبايل آقايون:


بعد١ماه:عزيزم


بعد٢ماه:خانمم


بعد٣ماه: همسرم


بعد١سال:منزل


بعد٢سال: هيتلر


بعد٣سال:عزرائيل


بعد٤سال: unknown

 

 

هر روز صبح که از خواب پا میشی 2 تا کار انجام بده


1- از خدا تشکر کن چون زندگی می کنی


2- برو حموم چون بقیه هم میخوان راحت زندگی کن

 

 

یه رشتیه تو تخت پیش عیالش دراز کشیده بود

 

که یهو احساس کرد 6 تا پا زیر لحافه

 

در جا پرید از تخت پائین و شمرد 1 . 2. 3 . 4 بعد گفت

 

بازم خیالاتی شدم

 

 

قطع برق در يک پاساژ باعث شد هموطنان لر ساعت ها روي پله برقي

بمانند

 

 

به تركه مي گن با ماهيچه جمله بساز ميگه : خر در برابر

 

 ما هيچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 22:27  توسط امید  | 

 

سلام...

من اومدم...

 

من اومدم خیلی وقت بود که نبودم ولی از این به بعد هستم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 22:19  توسط امید  | 

 
ایران: داستان شب طلبه و فرار کردن دختر فراری داستان نه به تجاوز

شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 15:2  توسط امید  | 

323

دا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “

- البته .

ادامه در لینک زیر

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .

- هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ



Read more: http://www.radsms.com/?p=1053#ixzz0wld8f6B4
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 14:56  توسط امید  | 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

ادامه در لینک زیر


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

www.miadgah.org

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 14:41  توسط امید  | 

 

چند تا عکس با حال تست هوش

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 19:8  توسط امید  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 18:47  توسط امید  | 

رامسر

می خوام شما رو با رامسر

 

 آشنا کنم*شهرقشنگم*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درباره رامسر!!!!!

 

شهرستان رامسر با زیبایی وصف ناپذیر در انتهای غربی استان مازندران در دامنه جنگلی و زیبای البرز و سواحل رویایی دریای خزر آرمیده و با برخورداری از جاذبه‌های گردشگری و امکانات اقامتی، پذیرایی وتفریحی با لقب عروس شهرهای ایران به عنوان قطب مهم گردشگری در کشور و حتی جهان مطرح است.

وجود قله‌های مخروطی شکل با پوشش انبوه گیاهان متنوع، باغ های مرکبات، چای، مزرعه‌های برنج، برخورداری از ساحل زیبا، منطقه‌های ییلاقی خوش آب و هوا، منابع فراوان آبهای گرم معدنی، وجود فرودگاه و هتلهای قدیم و جدید این شهر را یکی از شهرهای منحصر به فرد تبدیل کرده‌است. وجود آبهای گرم معدنی در نزدیکی ساحل دریا و چند وان و استخر آب گرم معدنی در شهرهای کتالم و سادات شهر, بوستان جنگلی صفارود در میان دره , روستای جواهرده در ارتفاع 1800 متری سطح دریا , قله مخروطی شکل مارکو و جداشده از سلسله کوههای البرز در شرق رامسر , جنگل دالخانی در مسیر رامسر به تنکابن , کاخ موزه تماشاگه خزر نزدیک هتل بزرگ رامسر و دهها اثر تاریخی و دیدنی سبب شده‌است که سالانه هزاران مسافر و گردشگر داخلی و خارجی از رامسر عروس شهرهای ایران دیدن کنند.

 

جاذبه های رامسر

 

رامسر در غرب مازندران با برخورداری از جاذبه‌های منحصر به فرد طبیعی و تاریخی یکی از مناطق برتر کشور به لحاظ طبیعت گردی محسوب می‌شوند که سالانه پذیرای بیش از ‪ ۱۰‬میلیون مسافر و گردشگر است. وجود آبشارها، آب‌های سرد و گرم معدنی، بوستانهای جنگلی، غارها، چمشه‌ها، دریاچه، یادمان‌های تاریخی، صدها مراکز اقامتی و پذیرایی و تفریحی و به ویژه نزدیکی کوه، دریا و جنگل این منطقه را به عنوان قطب مهم گردشگری در کشور و حتی جهان مطرح کرده‌است. ‪ آب و هوایی این منطقه جلگه‌ای معتدل، مرطوب و کوهستانی سرد و نیمه مرطوب است  وجود فرودگاه در شهر رامسر، و جنگل در شهرستان رامسر در غرب مازندران از دیگر ویژگی‌های این منطقه محسوب می‌شود.

 

هتل قدیم!!

 

این هتل با معماری بسیار زیبا در مرکز شهر در دامنه کوههای مشجر و فضای سبز با محوطه‌سازی چشم نواز واقع شده ودر سال ‪ ۱۳۱۷‬شمسی مورد بهره برداری قرار گرفته‌است.

زیربنای این هتل حدود پنج هزار متر مربع در سه طبقه به لحاظ نوع معماری، زیبایی، موقعیت مکانی و تجهیزات یکی از مشهورترین هتل‌های خاورمیانه به شمار می‌رود.......

 

آبگرم های رامسر!!!!

 

بخش های گسترده‌ای از مرکز شهر رامسر ازآبهای گرم معدنی با خاصیت های طبی و درمانی برخوردار بوده که گردشگران زیادی از این آبها بهره‌مند می‌شوند. وجود این آب گرم‌ها در نزدیکی ساحل دریا ویژگی منحصر به‌فردی را به رامسر بخشیده‌است.البته در فاصله پنج کیلومتری جنوب شرقی رامسر در شهرهای کتالم و سادات محله نیز چند وان و استخر آب گرم معدنی وجوددارد که برای درمان بیماریهای پوستی، رماتیسم و دردهای عصبی و عضلانی سودمند است.

 

پارک جنگلی آبمعدن

 

مسیر دسترسی به این بوستان از ابتدای جاده جواهرده در میدان غربی شهر رامسر آغاز و پس از طی ‪ ۹‬کیلومتر و عبور از مسیری زیبا به این پارک در کنار رود صفارود می‌رسد. این بوستان در میان دره و در پایین جاده قرارگرفته که پله‌هایی نیز برای ورود به‌آن از جاده ساخته شده‌است و وجود جنگل، رودخانه، آب معدنی، آب و هوای مطبوع به این مکان جلوه خاصی بخشیده‌است.

 

ییلاق جواهرده

 

جواهرده در ‪ ۲۷‬کیلومتری رامسر و در ارتفاع ‪ ۱۸۰۰‬متری از سطح دریا قرار گرفته و مسیر دسترسی به جواهرده از منتهی‌الیه غربی شهر رامسر بوده که با عبور از میان کوههای مشجر و در امتداد رودخانه صفارود این منطقه ییلاقی خودنمایی می‌کند. روستای جواهرده درفصل تابستان به لحاظ برخورداری از آب وهوای خنک مورد استقبال گردشگران داخلی و خارجی واقع شده و امکانات اقامتی در این منطقه برای گردشگران فراهم است. روستای جواهرده علاوه بر زیباییهای فراوان طبیعی و دارا بودن چشمه‌سارها از قدمت تاریخی نیز برخوردار بوده که وجود گورستانهای گبری در آن گویای قذمت تاریخی این مکان است.

 

قله مارکو

 

نمای قله مارکوه
نمای بخشی از شهر رامسر از ارتفاعات آن

قله مارکوه مخروطی شکل، مشجر و جدا شده از سلسه کوههای البرز بوده که در فاصله شش کیلومتری شرق رامسر و سه کیلومتری ساحل دریا و محور ارتباطی تنکابن به رامسر واقع است. این کوه صخره‌ای با وسعت ‪ ۶۰۰‬هزار مترمربع با انواع درختچه‌ها، درختان انجیلی، بلوط، شمشاد و ازگیل پوشیده شده و ارتفاع قله از سطح دریا حدود ‪ ۵۰۰‬متر بوده که احداث ‪ ۳۴۰‬پله در ضلع جنوبی کار صعود را آسان می‌کند. وجود شهر کتالم، چشم‌اندازهای زیبای آن به‌دریا، مزارع برنج و باغات چای و مرکبات در شمال قله، تسلط به تپه‌ها و ارتفاعات سرسبز البرز و روستاهای اطراف و رودخانه نسارود در شرق به این مکان موقعیتی ویژه بخشیده‌است. در بلندترین نقطه مارکوه بقایای یک قلعه برجای مانده که احتمالاً محیط دیده‌بانی حاکمان قدیم منطقه بوده‌است.

 

جنگل دالخانی

 

مسیر دسترسی به دالخانی از خروجی شرق شهر رامسر آغاز و پس از طی هفت کیلومتر در مسیر آسفالته رامسر به تنکابن به سه‌راهی جنت رودبار می‌رسد. جنگل دالخانی پس از طی ‪ ۲۳‬کیلومتر درمسیر ارتباطی و آسفالته جنت رودبار در کنار جاده قرار داشته که برای احداث پارک جنگلی در نظر گرفته شده و اکنون نیز به عنوان یک تفرجگاه مهم شهر رامسر مورد استفاده گردشگران قرار می‌گیرد.

 

موزه خزر

 

این موزه در محل کاخ سلطنتی رامسر و در مجاورت غرب هتل بزرگ قرار داشته که علاوه بر اشیایی که به نمایش گذاشته ساختمان کاخ نیز دیدنی است. این بنا در اوایل دوران پهلوی در میان باغی بزرگ باشیوه معماری اروپایی ساخته شده‌است، سنگهای مرمر سفیدرنگ در تزیینات خارج بنا و ستونها ومجسمه حیوانات بکار رفته به این کاخ جلوه‌ای ویژه بخشیده‌است. هم‌اکنون آثاری از هنرمندان مشهور ایران و جهان شامل مجسمه‌های برنزی و سنگی، تابلوهای نقاشی و فرش در این کاخ در معرض دید عموم مردم قرار دارد.

 

تله کابین رامسر

 

این تله کابین در فاصله 10 دقیقه از رامسر به سمت چابکسر از مبدا ساحل تا بر فراز کوه ایلمیلی امتداد یافته است و بزرگترین تله کابین خاور میانه است.

 

این هم از شهرم رامسر!!!

خوب بود؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/19ساعت 10:38  توسط امید  | 

دانستنیها

دانستنیها

 

دانستنیها

 

دانستنیها

 

 

 

آیا میدانید مزه غذاها بیشتر مربوط میشه به بینی نه زبان

آیا میدانید از ۵۹ میلیون انگلیسی ، ده میلیونش سیگارى هستند.

آیا میدانید در هر ثانیه خورشید ۵۴۰ میلیون تن هیدروژن را به ۴۹۵ میلیون تن هلیم تبدیل میکند .

آیا میدانید فرایند ۴۵ میلیون تن ماده به انرژی تبدیل میشود که به شکل نور به زمین میرسد.

آیا میدانید تشکیل و تولد سیاره ای مشابه زمین حداقل به سه میلیون سال نیاز دارد.

آیا میدانید برای فرار از جاذبه زمین سرعت ۱۱کیلومتر در ثانیه کافی هست.

آیا میدانید در دنیا بیش از دو میلیارد نفر دسترسی به برق ندارند.

آیا میدانید ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می‌کشد تا نور خورشید به زمین برسد

آیا میدانید جویدن آدامس هنگام خوردن پیاز، مانع از اشک‌ریزی شما می‌شود

آیا میدانید ناخن‌های انگشتان دست، تقریبا چهار برابر ناخن‌های پا رشد می‌کنند

آیا میدانید حرف E بیشتر از تمام حروف انگلیسی، در کلمات بکار می‌رود در حالیکه حرف Q کمترین کاربرد را دارد

آیا میدانید خوردن یک عدد سیب اول صبح، بیشتر از یک فنجان قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود

آیا میدانید دلفین‌ها هم مانند گرگ‌ها هنگام خواب یک چشمشان را باز می‌گذارند

آیا میدانید قدیمی‌ترین آدامسی که جویده شده، متعلق به ۹۰۰۰ سال پیش بوده است

آیا میدانید اگر می‌خواهی از آرواره یک تمساح جان سالم به در ببری، انگشت‌هایت را در چشمانش فرو کن. فوراً به ‌شما اجازه می‌دهد که فرار کنی

آیا میدانید وقتی شخصی در سریلانکا سرش را از طرفی به طرف دیگر تکان می‌دهد، یعنی «باشه»

آیا میدانید یکی از شگفتی‌های ریاضی این است‌ که وقتی عدد ۱۱۱۱۱۱۱۱۱ را در خودش ضرب کنی، جواب خواهد شد: ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۸۷۶۵۴۳۲۱

آیا میدانید «Dreamt» تنها کلمه‌ایست که در زبان انگلیسی با mt تمام می‌شود

آیا میدانید «یویو» اولین بار به عنوان یک سلاح در فیلیپین استفاده می‌شد

آیا میدانید در واشنگتن‌ بیشتر از مردمانش، تلفن وجود دارد.

آیا میدانید بنای برج دوقولوی تیارت جهانی نیویورک توسط ۲ ایرانی بنا خواهد شد

آیا میدانید مشاور وزیر بازرگانی امریکا یک ایرانی است

آیا میدانید نام قدیم یونان ، هلاس بوده است

آیا میدانید فقط قورباغه های نر قور قور می کنند

آیا میدانید نام قدیمی اندونزی ، هندهلند بوده است

آیا میدانید کشور ایران هفدهمین کشور وسیع دنیاست

آیا میدانید نیکوتین سیگار، تنباکو به سرعت جذب جریان خون می شود و ظرف سی ثانیه به مغز می رسد و روی سلولهای عصبی آن اثر می گذارد .

آیا میدانید هنگامی که هسته ی ستاره منفجر میشود پوسته های بیرونی آن به بیرون پرتاب میشوند که در خلال چند ساعت انرژی ای را منتشر میکند که خورشید ما در مدت پنج میلیون سال منتشر میکند حال ستاره چندین برابر درخشانتر میشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 23:6  توسط امید  | 

تست هوش

در این پست یک تست هوش براتون گذاشتم که حتما از خواندن آن لذت میبرید البته سوالات رو اینجا گذاشتم  و شما باید پس از پاسخ دادن به سوالات به ادامه مطلب برید تا جواب ها رو ببینید مطمئنا شکه میشد !! میگید نه امتحان کنید.

======================================================

تست هوش باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه (یکم بیشترم شد عیبی نداره ) به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آساني سوالات شما را گول نزند !!!).

1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

پاسخ دادید؟

حالا به ادامه مطلب برید و جواب ها رو ببینید

و اما پاسخ ها ؟؟؟؟؟؟

پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که
ساعت 9 شب است
4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)
5- او 9 گوسفند خواهد داشت
6- کبریت
7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد
8- همان2 سیب
9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)

شکه شدی نه

و نتیجه گیری که اصل کاریه حتما بخونیدش **

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد . . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 21:28  توسط امید  |